چه ساده به خودمان اجازه میدهیم قلبی را بیازاریم ؟؟ چه بی اجازه !
چه بی تابانه !
در نوَردیدی بی کرانه ی دلم را
چه بی پروا !
تهُی کردی ذهن شکوفه های باغچه را
از سبز و سرخ ِ بهار
چه پُر ابهامند!
چشمانت ،
ـ آن قافیه های تاریک
که هیچ واژه ای ، ترجمان ِ قعرسکوتش نیست
و
چه مظلومانه !
به خاک نشاندی ، با ِکِره گی ِ عشق را ...
و اینک من ماندم و
یک بغل ،
عشق مچاله! شده ی کاغذی !!!
چرا اومدی؟
حالا دیگر تنها تر از همیشه می مانم
جدایی برای من تا ابد شده است...
تو بمان همچنان با خاطرات خوش!
اما ...
اما کاش جوابی برای سوالم داشتی...
چرا؟
چرا بی صدا؟
چرا در سکوت؟
چرا؟
چرا؟
دل شکستن هیج وقت هنر نبوده...
اما
من...
با تمام وجودم دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط افسانه |
| ||||||