بغض كردم در اغاز سفر،نمي دانم كه چه حسي بود كه.. مرا در خود فرو برد تا هيچ نگويم و تنها سايه دور شدنت را از دور دست ها به بدر قه بنشينم. كاش ميفهميدي كه عشق بازيچه نيست... و دوست داشتن يه حس نه يه اتفاق.. شايد هم يه حس غريب براي من... من اكنون امتداد خسته جاده ها را با چشماني پر از اشك مي نگرم. شايد اخرين پيچ روزي مرا هم از اين غربت به سوي خود فرا خواند.. سفر... تلخ ترين واژه اي كه به ياد دارم. چشمانم به افقي بي رنگ خيره مي ماند جادهاي كه درا ن انتظار را فرياد مي زنم.
+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط افسانه |
| ||||||