

ای کاش پرتو نوری
بودم در تاریکخانه دلت...
ای کاش رودی بودم در مسیر تشنگی ات...
ای کاش کوهی بودم در مسیر مشکلاتت...
ای کاش گلی بودم در شوره زار زندگیت...
ای کاش التیامی بودم بر زخم کهنه دردت...![]()
اما افسوس!!
افسوس که غرورت را هنوز نتوانسته ایی در جاده های خاکی
دفن کنی...
پس از رفتنت ارزو هایم را دفن خواهم کرد...
خاطراتم را به پستوی زمان خواهم سپرد...
و نبودنت را باور خواهم کرد...
و اجازه ورود هیچ نگاهی را...
به امید فرداها زنده می مانم...![]()


+ نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط افسانه |
| ||||||