اولین دیدار ما بود ان و شاید اخرین دیدار؟ ما در ان غربت به هم نزدیک تر یاران..... یاد عطر اگین ان افسانه گون لحظه..... نور باران باد و گلباران ! گشته در رویش نگاهم محو....... مانده در چشمم نگاهش مات.... باز هم او را توانم دید...؟ اه ! کی دیگر؟ کجا؟هیهات! اه!!!!!!!! اما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ او مرا بی شک گمان با دیگری میبرد.... که به سوی من شتابان بود، من چرا بودم شتابان سوی او؟ این را ندانستم...... ناگهان دیدم،سایه مان کم رنگ شد، بیرنگ شد، گم شد..... ای کاش همه خاطرات گذشته پاک میشدند.. .ای کاش اصلا گذشته ایی وجود نداشت.... ای کاش می دیدمت؟ .. .می دیدمت و حر فایی رو که تو دلم سنگینی میکنه... رو بهت میگفتم اما نمی تونم؟ چون تو باورم نکردی....... نمی دونم بگم؟ من خودخواهم یا تو؟ اما.....اما......... یه جاهایی میتونستی بفهمی و ولی .........
+ نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط افسانه |
| ||||||