
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد
مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ..
از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد
تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند
نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...
هوای سرد اینجا رو دوست ندارم
مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط افسانه |
هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا که تو را دوست دارم دیوانه وار عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم نه تو از عشق من دست میکشی و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود محبوبم همیشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند 
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط افسانه |
چه ساده به خودمان اجازه میدهیم قلبی را بیازاریم ؟؟ چه بی اجازه !
چه بی تابانه !
در نوَردیدی بی کرانه ی دلم را
چه بی پروا !
تهُی کردی ذهن شکوفه های باغچه را
از سبز و سرخ ِ بهار
چه پُر ابهامند!
چشمانت ،
ـ آن قافیه های تاریک
که هیچ واژه ای ، ترجمان ِ قعرسکوتش نیست
و
چه مظلومانه !
به خاک نشاندی ، با ِکِره گی ِ عشق را ...
و اینک من ماندم و
یک بغل ،
عشق مچاله! شده ی کاغذی !!!
چرا اومدی؟
حالا دیگر تنها تر از همیشه می مانم
جدایی برای من تا ابد شده است...
تو بمان همچنان با خاطرات خوش!
اما ...
اما کاش جوابی برای سوالم داشتی...
چرا؟
چرا بی صدا؟
چرا در سکوت؟
چرا؟
چرا؟
دل شکستن هیج وقت هنر نبوده...
اما
من...
با تمام وجودم دوستت دارم
+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط افسانه |
خدایا مثل ماهیانی که از وسعت دریا بی خبرن!از عظمت تو بی خبرم!!! اما این را میدانم که فقط تو مرحم این دل خسته ام هستی... فقط تو...
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط افسانه |
| ||||||