
+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط افسانه |
نعره نیستند
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است 
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ 
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط افسانه |
اي هم صداي كودكي ام زندگي ام را با همان مهر و عطو فت با دستان تو تقسيم ميكنم . چتر خود را باز كن ،همسفر با من باش. كودكي ها را به خاطر بسپار. با همان سادگي كودكانه،اما عاشقانه. اما همچنان با سپيدي همراه مي رويم تا نقطه اي دور... گرچه از هم گذشتيم، اما با ياد هم زنده هستيم. خاطره هامان زنده ست. اميد در ما جاريست... 
روياي من
بي سكوتم فرياد است



ميرسيم به هم دوباره اگه هر كجا كه باشيم
من و تو ماهي و ابيم نبايداز هم جدا شیم هم جدا
+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط افسانه |
بغض كردم در اغاز سفر،نمي دانم كه چه حسي بود كه.. مرا در خود فرو برد تا هيچ نگويم و تنها سايه دور شدنت را از دور دست ها به بدر قه بنشينم. كاش ميفهميدي كه عشق بازيچه نيست... و دوست داشتن يه حس نه يه اتفاق.. شايد هم يه حس غريب براي من... من اكنون امتداد خسته جاده ها را با چشماني پر از اشك مي نگرم. شايد اخرين پيچ روزي مرا هم از اين غربت به سوي خود فرا خواند.. سفر... تلخ ترين واژه اي كه به ياد دارم. چشمانم به افقي بي رنگ خيره مي ماند جادهاي كه درا ن انتظار را فرياد مي زنم.
+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط افسانه |
من امدنت را جشن ميگيرم
من به خود برگشتنت را جشن ميگيرم... گذشته را رها كردي و من به تو مي بالم... تو زندگي را دوباره شروع كرده اي..... و من خوشحالم از همه بودنها.... و از همه شدنها... من خوشحالم كه تو پنجره هاي اميد را به روي خودت باز كرده اي.. امروز عشق بر تو بوسه ميزند... گل بر تو بوسه ميزند... امروز حتي خدا هم بر تو بوسه ميزند. سال نو مبارك.. سال خوبي داشته باشيد... يه سبد گل ياس، تقديم به همه اونهايي كه مي اومدن تو وبلاگم وبهم سر ميزدن... همراه با بهترين ارزوها براي شما دوستان عزيزم
+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط افسانه
| ||||||