وقتي به اين واژه فكر مي كنم...به بن بست ميرسم... من هميشه مي ترسيدم از اينكه كسي رو دوست داشته باشم. شايد اين حس غريب مال من باشه ... كه نتونستم معناي اصلي دوست داشتن واقعي رو پيدا كنم... وقتي فكر ميكنم و ميبينم كه ادما چه زود حرفاشون باد هوا ميشه .. به همه چيز شك ميكنم.حتي به خودم... حتي به كسايي كه ميگن دوستم دارن... به نظر شما دوست داشتن واقعي چه شكليه؟؟؟ يكي بهم گفت:دوست داشتني خيلي حرف جالبي زد...همين دو كلمه كلي حرف برا گفتن داره... تو خلوتم هميشه به اين جمله فكر ميكنم، اما هنوز نتونستم به اون ارامش ذهني كه دلم ميخواد برسم، اخر فكر من،نقطه ابتداي فكر منه...انگاري برام نقطه پاياني نداره...

![]()

![]()

كه بدون نياز باشه
،با راز باشه...![]()

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط افسانه |


ای کاش پرتو نوری
بودم در تاریکخانه دلت...
ای کاش رودی بودم در مسیر تشنگی ات...
ای کاش کوهی بودم در مسیر مشکلاتت...
ای کاش گلی بودم در شوره زار زندگیت...
ای کاش التیامی بودم بر زخم کهنه دردت...![]()
اما افسوس!!
افسوس که غرورت را هنوز نتوانسته ایی در جاده های خاکی
دفن کنی...
پس از رفتنت ارزو هایم را دفن خواهم کرد...
خاطراتم را به پستوی زمان خواهم سپرد...
و نبودنت را باور خواهم کرد...
و اجازه ورود هیچ نگاهی را...
به امید فرداها زنده می مانم...![]()


+ نوشته شده در جمعه 17 اسفند1386ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط افسانه |
بغض تازه در من ترانه های قشنگی نشسته اند انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند ازشور و مستی ِ پدران ِ گذ شته مان حالا به من رسیده و در من نشسته اند ... من باز گیج می شوم از موج واژه ها این بغضهای تازه که در من شکسته اند من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند.... اما....اما....
+ نوشته شده در جمعه 10 اسفند1386ساعت 7:24 بعد از ظهر توسط افسانه |
اين روزها به تناقض فکر می کنم کار با فکر حرف با عمل. چرا نميشه راست گفت و بود؟؟؟ تا کي؟؟؟؟ دارم خسته می شم.... اين روز ها / همش ميرم و ميام ميرم و بر می گردم.....می ترسم. بعضی لحظه ها در عصیانم...باخودم ...تناقض

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 7:41 بعد از ظهر توسط افسانه |
شاخه ای گل در دست.. هیچ در دل ندارم که برایت باز گویم هر آنگونه که مرا می بینی..... می یابی
منتظر بر سر راه..
من به مهمانی چشمان پر از عاطفه آمده ام..
عشق 
و به همراه گل سرخ چه معنایی دارد؟
واژه هایی که کلام من و توست..
در کتابی است که هر واژه آن...
شعر ناخوانده احساس
من زگرمی نگاهت خواندم..
که گل سرخ چه معنایی دارد.
و کلامت
که پر از نغمه و موسیقی بود..
مثل جاری شدن گرمی عشق..
در رگ یخ زده لحظه دلتنگی هاست![]()
![]()
![]()



دیگر توان نوشتن نمانده است دستانم خشکیده و لرزان
من که روزگاری امیدواری به غریبه می آموختم اکنون مرغ امید از بام آرزوهایم پر کشیده است
حال تنهای تنهایم چه شده اند آن یاران با وفا ؟؟!!
برگ برگ زندگیم در حال خشکیدن ... صحنه ای به یاد ماندنی : رنگ های سرخ و زرد ... هم زیباست و هم نشانه ی خطر
شاخه هایی که با کوچک ترین نسیمی می شکند ... نمی دانم ... می خواهند مرا از مرگ بترسانند یا نوید رهایی از زندگی را دهند
آرام ترانه ی سکوت سنگین شبانه ی خویش را زمزمه می کنم ... هوا سرد است ... قطره های بارانی که خود را از ابر رها می کنند و می پندارند آزاد می شوند ... نمی دانند ... افسوس نمی دانند اسیر خاک می شوند ... و آنگاه آرزو می کنند کاش هرگز متولد نمی شدند
شب سیاهیست ستاره ای نیست
آری این زندگیست گلایه ای نیست......


+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط افسانه |
| ||||||